SHATTERED GUARD
قلب شارلوت به شدت میتپید. نه از ترس، بلکه از هیجانِ وحشیانهای که در چشمان جونگکوک میدید. او از لمس شدن توسط مردان بیزار بود، اما در این لحظه، چیزی در لحنِ جونگکوک بود که او را به مبارزه دعوت میکرد.
شارلوت آب دهانش را قورت داد و مستقیم در چشمان او نگاه کرد. «بهم یاد بده… یاد بده چطور آدمهایی مثل تو رو به زانو دربیارم، دلقک.»
جونگکوک پوزخندی زد و ناگهان رهایش کرد. «خوبه. بالاخره اون زبونِ درازت یه حرفِ حسابی زد.»
او به سمت وسط تشک رفت و فریاد زد: «بیا اینجا! میخوام یادت بدم چطور با آرنج بزنی توی شقیقهی کسی که بهت نزدیک میشه. و خبر بد برات اینه عروسک… قراره این حرکت رو هزار بار روی کیسه تمرین کنی تا دستات خون بیاد. راه بیفت!»
شارلوت در حالی که مچ دستهای دردناکش را ماساژ میداد، با نگاهی که قولِ یک انتقامِ سخت را میداد، به دنبال او رفت. او هنوز هم از جونگکوک متنفر بود، اما حالا هدفی داشت: یاد گرفتنِ تمامِ راههایی که میتوانست با آنها، غرورِ این مربیِ بددهن را زیر پاهایش له کند.
شارلوت آب دهانش را قورت داد و مستقیم در چشمان او نگاه کرد. «بهم یاد بده… یاد بده چطور آدمهایی مثل تو رو به زانو دربیارم، دلقک.»
جونگکوک پوزخندی زد و ناگهان رهایش کرد. «خوبه. بالاخره اون زبونِ درازت یه حرفِ حسابی زد.»
او به سمت وسط تشک رفت و فریاد زد: «بیا اینجا! میخوام یادت بدم چطور با آرنج بزنی توی شقیقهی کسی که بهت نزدیک میشه. و خبر بد برات اینه عروسک… قراره این حرکت رو هزار بار روی کیسه تمرین کنی تا دستات خون بیاد. راه بیفت!»
شارلوت در حالی که مچ دستهای دردناکش را ماساژ میداد، با نگاهی که قولِ یک انتقامِ سخت را میداد، به دنبال او رفت. او هنوز هم از جونگکوک متنفر بود، اما حالا هدفی داشت: یاد گرفتنِ تمامِ راههایی که میتوانست با آنها، غرورِ این مربیِ بددهن را زیر پاهایش له کند.
- ۱۲۱
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط